blog*spot
get rid of this ad | advertise here

يادداشتهاي اميرعباس رهنمائى فر



Monday, January 03, 2005


من هم آموخته ام که :

آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست.

آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود.

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.

آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد.

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است.

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت.

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم.

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی.

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است.

آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند.

آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد.

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.

آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد.

آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.

آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم.

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.

آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم.

آموخته ام ... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید.

آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد.

آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم.


نویسنده: اندی رونی ؛ مردی که با کلمات اندک حرفهای بسیاری می زند

نظر شما*

Tuesday, August 17, 2004


من زنده ام ها ...

نظر شما*

Monday, March 01, 2004


خيلي وقته ميخوام بنويسم اما پدر پول بسوزه كه ...

يكي دو تا مطلب هست كه خيلي وقته تو ذهنمه. قول ميدم تا 2 روز ديگه پستش كنم. هرچند ديگه فكر نميكنم كه به اين خرابه كسي گذرش بيفته اما وجدان خودم راحت ميشه.
اين دو خط نوشته هم واسه تست كارت جديد ISP بود.
نظر شما*

Wednesday, December 31, 2003



تصحیح یادداشت قبلی :

اگر هنوز زنده هستم به خاطر اینکه هنوز خیلی خوش شانسم.

زندگی دوباره را شکرمیکنم چون فقط یک " بمی " نبودم.

خدمتگزار باشیم
نظر شما*

Wednesday, December 17, 2003


گدا گفت :
اگر هنوز زنده ام به خاطر اینه که به جایی که باید برسم نرسیده ام.


نظر شما*

Saturday, December 06, 2003


سایه ای زنده به گور دنیا ام
نقش قبرم کن آفتابم

نظر شما*

Monday, December 01, 2003


< دروغ گفتن حق من است >



اين گفته دير يا زود به حقيقت خواهد پيوست. ما در دنيايي زندگي مي‌كنيم كه تنها و تنها يك پنجره به جهان بيرون دارد. ما از دنياي بيرون تصاويري را مي‌بينيم كه شبكه‌هاي تلويزيوني و ماهواره‌ها به ما تحميل مي‌كنند، حرف‌هايي را مي‌شنويم كه سياستمدارها به ما مي‌گويند. حواس ما، تحريم شده‌اند. آنها فقط به علايمي كه بايد، جواب مي‌دهند و اين تنها چيزي است كه ما از اخبار سياسي جهان مي‌دانيم. كسي چه مي‌داند. "شايد جنگ خليج‌فارس اتفاق نيفتاده باشد."
تحريم حواس يا حساسيت‌زدايي حس‌هاي پنج‌گانه يكي از اولين اصول كنترل فكر است.
علم نيز با دستاوردهاي جديد خود امروز به اين توانايي رسيده كه آدم‌ها را آن سال كه مي‌خواهد تغيير دهد. مي‌توان با دستكاري ژن‌ها، با تزريق‌ داروها يا خواب مغناطيسي از آدم‌ها، چيزي بسازي كه مي‌خواهي. مي‌تواني از آنها موجوداتي سربه‌ريز بسازي كه پشت چراغ قرمز بايستند.
موجوداتي كه خوب درس بخوانند و هيچ وقت، به هيچ كس دروغ نگويند.
اما برخلاف آن چه ابتدا به ذهن مي‌آيد "اصلاح بشر" به هيچ وجه امري اخلاقي نيست. اين حق همه آدم‌هاست كه هر وقت خواستند دروغ بگويند يا هر وقت خواستند از چراغ قرمز عبور كنند.
حقوق آدم‌ها بسيار مهم‌تر از "مفيد بودن" آنهاست.
دستگاه‌هاي دروغ‌سنج امروز با دقت 99 درصد مي‌توانند تشخيص دهند شاهدان در دادگاه‌ها تا چه حد دروغ مي‌گويند. اما مطابق قانون دادگاه‌ها، هيچ قاضي‌اي حق ندارد كسي را مجبور كند كه به دستگاه دروغ‌سنج يا سرم‌هاي حقيقت‌گو تن دهد. اينها ساخته شده‌اند، اما انسان‌ها كماكان "حق دارند" در دادگاه‌ها شهادت دروغ بدهند. آنها خودشان درباره وجدان اخلاقيشان تصميم مي‌گيرند. بله، تمام اين حرف‌ها را زدم تا بگويم اشتباه حق ماست و هيچ نمي‌خواهيم كسي اين حق را از ما بگيرد.
نظر شما*

Wednesday, November 19, 2003




دوست داشتن از عشق برتر است

عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد .

عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست .

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست .


عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کنيد ))!


اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت .

عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و يرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست .
دنيايش دنياي ديگريست .

چه راست گفت شریعتیِ پاکزاد

نظر شما*

Monday, November 17, 2003



اظهار لطف روزنامه کانون خانواده نسبت به اینکه :
مردها مثل چی هستند ...

مردها مثل « مخلوط كن » هستند :
در هر خانه يكي از آنها هست ولي نميدانيد به چه درد ميخورد.

مردها مثل « آگهي بازرگاني » هستند :
حتي يك كلمه از چيزهائي را كه ميگويند نميتوان باور كرد .

مردها مثل « كامپيوتر » هستند :
كاربري شان سخت است و هرگز حافظه اي قوي ندارند .

مردها مثل « سيمان » هستند :
وقتي جائي پهنشان ميكني بايد با كلنگ آنها را از جا بكني .

مردها مثل « طالع بيني مجلات » هستند :
هميشه به شما ميگويند كه چه بكنيد و معمولاً اشتباه مي گويند .

مردها مثل « جاي پارك » هستند :
خوب هايشان قبلا" اشغال شده و آنهائي كه باقي مانده اند يا كوچك هستند يا جلوي درب منزل مردم .

مردها مثل « پاپ كورن » ( ذرت بو داده ) هستند :
بامزه هستند ولي جاي غذا را نمي گيرند .

مردها مثل « باران بهاري » هستند :
هيچوقت نميدانيد كي مي آيند ، چقدر ادامه دارد و كي قطع ميشود .

مردها مثل « پيكان دست دوم » هستند :
ارزان هستند و غير قابل اطمينان .

مردها مثل « موز » هستند :
هرچه پيرتر ميشوند وارفته تر ميشوند .

مردها مثل « نوزاد » هستند :
. در اولين نگاه شيرين و با مزه هستند اما خيلي زود از تميز كردن و مراقبت از آنها خسته مي شويد

نظر شما*

Saturday, November 15, 2003


حالت انگار داره به هم مي‌خوره، بيچاره صدات، خيلي ضعيف شده، آخه سال‌هاست كه يه گوش شنواي درست و حسابي پيدا نكردي
هيچ چيز مثل حرف نزدن صداي آدم رو ضعيف نمي‌كنه...

سال‌هاست كه همه از ظن خودشون يارت مي‌شن و ...
هنوز از اين كه نيستي وحشت داري...

نظر شما*

Wednesday, November 12, 2003



بسم‌الله
روي ماه ولاي ستاره‌ها

يك نفر دنبال خدا مي‌گشت، شنيده بود كه خدا آن بالاهاست و عمري ديده بود كه دست‌ها رو به آسمان قد مي‌كشد. پس هر شب از پله‌هاي آسمان بالا مي‌رفت، ابرها را كنار مي‌زد، چادر شب آسمان را مي‌تكاند. ماه را بو مي‌كرد و ستاره‌ها را زير و رو.
او مي‌گفت: خدا حتماً يك جايي همين جاهاست. و دنبال تخت بزرگي مي‌گشت به نام عرش؛ كه كسي بر آن تكيه زده باشد. او همه آسمان را گشت اما نه تختي بود و نه كسي. نه رد پاي روي ماه بود و نه نشانه‌اي لاي ستاره‌ها.
از آسمان دست كشيد، از جست وجوي آن آبي بزرگ هم.

آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد. زمين پهناور بود و عميق. پس جا داشت كه خدا را در خود پنهان كند.
زمين را كند، ذره ذره و لايه لايه و هر روز فروتر رفت و فروتر.
خاك سرد بود و تاريك و نهايت آن جز يك سياهي بزرگ چيز ديگري نبود.

نه پايين و نه بالا، نه زمين و نه آسمان. خدا را پيدا نكرد. اما هنوز كوه‌ها مانده بود. درياها و دشت‌ها هم. پس گشت و گشت و گشت. پشت كوه‌ها و قعر دريا را، وجب به وجب دشت را. زير تك تك همه ريگ‌ها را. لاي همه قلوه‌سنگ‌ها و قطره قطره همه آبها را. اما خبري نبود. از خدا خبري نبود.

نااميد شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست وجو.
آن وقت نسيمي وزيدن گرفت. شايد نسيم فرشته بود كه مي‌گفت خسته نباش كه خستگي مرگ است. هنوز مانده است، وسيع‌ترين و زيباترين و عجيب‌ترين سرزمين هنوز مانده است. سرزمين گمشده‌اي كه نشاني‌اش روي هيچ نقشه‌اي نيست.
نسيم دور او گشت و گفت: اينجا مانده است، اينجا كه نامش تويي. و تازه او خودش را ديد، سرزمين گمشده را ديد. نسيم دريچه كوچكي را گشود، راه ورود تنها همين بود. و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش تكيه زده بود و او تازه دانست عرشي كه در پي‌اش بود. همين جاست.

سال‌ها بعد وقتي كه او به چشم‌هاي خود برگشت. خدا همه جا بود؛ هم در آسمان و هم در زمين. هم زير ريگ‌هاي دشت و هم پشت قلوه سنگ‌هاي كوه. هم لاي ستاره‌ها و هم روي ماه.

عرفان نظرآهاري

نظر شما*

Monday, November 10, 2003


شرایط ازدواج



واقعاً فكر ميكنين شما چه زماني به شرايط ازدواج ميرسيد؟هركسي يه حرفي ميزنه و يه نظري ميده اما تمام اين نظرات ار عرفها و شرايط اجتماع نتيجه ميگيره.بعضيها مسائل مادي رو وسط ميكشند و بعضيها هم دنبال عشق ميگردند.اما ديد روانشناسي قضيه با تمام اينها فرق داره.يه مبحث كاملاً پيچيده كه من سعي مي كنم اون رو به زبان ساده بگم كه قابل فهم باشه.

مسئله اينجاست كه حالات روحي افراد در زندگي شامل چند مرحله ميباشد.ولي قربونش برم بدليل خفقان اطلاعاتي كسي چيزي ازش نميدونه.عرفهاي اشتباه و قفل منطقي افراد هم مزيد بر علت ميشه تا همتون بال بال بزنين و آخرش نفهمين چكاره ايد! درصدي تو ماجرا حل ميشن و درصد بالاتري بعد از ازدواج ميفهمن كه وارد اتاقي شدند كه راه خروج نداره! ميفهمن كه اشتباه كردن و ازدواج اون چيزي رو كه بايد بهشون ميداده، نداده! ميشن مثل خيلي از پدر و مادر ها كه خود رو تلف شده ميبينن و اميدشون رو به بچه هاشون پيوند ميزنن! نهايتاً آنچنان سردر گم ميشن كه آخرش هيچ مفهومي پيدا نمي كنن. عرفها و عقايد غلط داره وادارتون ميكنه با غريزه بجنگين ولي مثل اينه كه براي رفع تشنگي دارين آب نمك ميخورين! در زندگي هر فرد چندين منحني سينوسي وجود داره كه با ورود به هركدام فرد خيلي از تفكرات و نظريات گذشته خود رو دور ميريزه و چيزهاي جديد جايگزين ميكنه.شما مسلماً افكار چهار سال پيش خودتون رو ندارين و اين دليلش پختگي شماست كه در اثر ارتباط با جهان اطراف بوجود آمده.اين منحني ها مدام بالا و پايين ميشن تا خوب پوستتون كنده بشه و گيج بشين اما بالاخره در يك زمان تبديل به يك خط كم لرزش ميشه.بياين به اين مرحله بگيم مرحله فيكس! يعني دقيقاً زمان ازدواج شما! چون شما تمام تغييرات روحي و جسميتون رو انجام داديد و تجربه هاي مختلف پيدا كرديد تا به يك ثبوت شخصيتي برسيد.اما رسيدن به اين مرحله در افراد مختلف فرق ميكنه چون كاملاً بستگي به عملكرد افراد در مرحله قبل از اون داره! مرحله اي كه من اسمش رو ميزارم مرحله توريست! به زبان ساده مثل ورود به دانشگاه ، كه تا پايه علمي قوي نداشته باشيد نميشه.هر فرد بايد قبل از ازدواج يه توريست خوب باشه.اين تمام حرف منه.اين مرحله دوران طلايي هر فرده.چون تو اين مرحله اون ارتباط داره، فرهنگ سازي ميكنه، آزمايش ميكنه، برنامه ريزي ميكنه، شكست مي خوره، پيروز ميشه و تمام اينها باعث ميشه كه فرد پختگي لازم رو پيدا كنه. درصد بالايي از جوانهاي ما مغزشون هنوز نپخته! اونها خام هستند در حاليكه فكر ميكنن كارشون خيلي درسته!اونها هم رو تو دانشگاه پيدا ميكنن، بيرون ميرن، راجع به مطالب بي ربط اظهار فضل ميكنن، هم رو دوست دارن ، 2 دفعه هم رو بوسيدن و آخرش بعد از 4 سال با هم ازدواج ميكنن!غافل از اينكه بعد از چند سال با عبور از يك سيكل ماهيتشون عوض ميشه و اينبار ظرفه كه تو سر هم ميشكنند! يك جفت قناري ما ميشن 2 تا كلاغ بيريخت كه حوصله هم رو ندارن! اونها شخصيتشون مثل يه گل بوده كه زير يه ظرف شيشه اي رشد كرد. باد بهش نخورده تا ريشه محكم بشه.با عبور از يه سيكل، پوچي و حس اسارت و حسرت كارهاي نكرده زندگيشون رو ميگيره.عين والدين خيلي از ماها كه فقط يه ماسك از رضايت رو چهره دارن و هي خودشون رو گول ميزنن كه زندگي يعني همين!! مرحله توريست در زندگي جوانهاي ايراني كمرنگه اما اثرش بعد از ازدواج وحشتناكه.خيلي ها اصلاً روحشون توريسته و حالا حالاها نبايد ازدواج كنند.بعضي ها اصلاً بايد توريست بمونن.اين رو شخصيت تعيين ميكنه.ولي يه توريست خوب بعد از فيكس شدن گول نميخوره.زندگيش رو خوب جمع ميكنه.زن يا شوهر پخته ايه.زني كه رابطه جسمي و عاطفي آزاد داشته ديگه الكي اشتباه نميكنه.مرد رو ميشناسه و انتخاب صحيح ميكنه.نه مثل خيلي از دخترهاي ما كه تو پنبه بزرگ شدن، و تنها شناختشون از مرد دوست پسرشونه ،مرد رو نميشناسن ولي تو مغزشون پر از افكار جفنگه! يا مثل خيلي پسرهاي ما كه عملاً مغزشون رشد نكرده، نه زن رو ميشناسن و نه ميدونن ماهيتش چيه، دماغشون رو بگيري خفه ميشن ولي ادعاشون سر به فلك ميكشه! همش 2 تا ايده تو سرشونه كه اونهم غلطه! ولي فكر ميكنن دنيا بايد با اصول اونها اداره بشه!! مرحله توريست رو طي كنين.خودتون رو از نظر جسمي و روحي آزاد كنين.بذارين ضربه بخوريد.له بشين تا محكم بشين.تجربه بگيرين.باور كنين انتخاب درست ،يه دختره كه چندين مرحله ارتباطي عشقي ، جنسي، روحي كامل داشته و بدونين اون خيلي موفقتر از يه دختر پاستوريزه است.شما بعد از ازدواج ميفهمين من چي ميگم.ولي اونوقت دير شده.وقتي با يه فرد خام ازدواج كرديد ميفهمين كه يه زن با تجربه هاي قبلي همسر و مادر بهتريه.اون حتي ميتونه كمك ذهني و برنامه ريزي داشته باشه و نه مثل يه ببو جلوتون بشينه.يه فرد بي تجربه بعد از ازدواج باري از دوشتون بر نمي داره بلكه بار خودش رو هم ميذاره رو دوشتون.باور كنين نابودتون ميكنه.يه مرد وقتي تجربه داشته باشه مسلماً پوياتره تا يه فرد قفل منطق.منظور از تجربه اين دوست بازي نيست.چون خيلي از اين روابط لوس اصلاً ارزش نداره كه بخواد به شما پختگي بده .منظور 2 نفره كه كاملاً اكتيو در تمام مسائل هم برخورد دارن.مرحله توريست هرچه موفقتر طي بشه آينده بهتري در انتظار شماست.باور كنين 80% انتخابهاي غلط، سوء تفاهمها، ضربات عاطفي، طلاق، عدم درك و مكافاتهاي بعد از ازدواج از ضعف اين مرحله ميباشد.در انتها باز ميگم بدليل ذهنيت اشتباه كسي رو براي زندگي انتخاب نكنين كه براي امتحان درسش رو نخونده!

این مطالب همه نقل قول بود از ... چون من خودمم با سرکار موافقم ، اینها رو اینجا گذاشتم.
نظر شما*

Saturday, November 01, 2003


تو که به خاطرِ من به همه دروغ میگی ، به من هم دروغ خواهی گفت. مگه نه ؟
نظر شما*

Saturday, October 25, 2003


روزي‌ همه‌ متعلق‌ به‌ جهان‌ مردگان‌ خواهيم‌ بود اما مي‌پنداريم‌ مي‌توانيم‌ از دام‌ مرگ‌ بگريزيم‌.
هميشه‌ از آينده‌ مي‌ترسيم اما وقتي‌ چشم‌ بر دنيا مي‌بنديم‌ هر آنچه‌ را داشتيم‌ جا مي‌گذاريم‌ و با دست‌هاي‌ خالي‌ مي‌رويم‌.
اگر غافل‌ نبوديم‌ ، شاید

شايد امروزنگاه‌ آنان که به واقع دوستشان داشتیم با ما بود

نظر شما*

Thursday, October 23, 2003


ذوقِ الکی
اگه میدونستم که خودم بهت گفته بودم "یادم باشی" ، اینقدر خوشحال نمی شدم !
نظر شما*

Monday, October 13, 2003




اگه چشماتو وا كني

به آسمون نيگا كني

اگه بياي حسابتو از آدما سوا كني

كنار خش خش يه برگ تو هم خدا خدا كني

با نم نم يه تيكه ابر تو هم دلت رو واكني

يه شب كه پاييز تو هواست

قفل درا رو وا كني

اون وقت مي‌فهمي عاشقي

با عاشقيت دلت مي‌خواد

عالمو مبتلا كني

...

نظر شما*

Tuesday, October 07, 2003




روحانيون در مدارس مذهبی دوره های آشنايی با کامپيوتر و اينترنت می گذرانند
نظر شما*

Saturday, October 04, 2003


چند تا فکر خوب دارم ...
چند تا قلم ...
چند تا کاغذ ...
چند تا چشم ...
چند تا گوش ...
...

اما فقط :
یک دل و یک دست
آخ ، اشتباه نوشتم :
یکدل و یکدست
...
اگه این دو تا بود دیگه "چند " با" یک " برابر بود.

نظر شما*

Sunday, September 28, 2003



کنکور دل

ز بــــس آزردی ایــن دل
دلِ ......... شد ..........
الف )عاقل ، عاشق
ب ) غافل ، عاقل
ج ) غافل ، عاشق
د ) عاشق ، عاقل
نظر شما*

Saturday, September 27, 2003


روياى آمريكايى

يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد : چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى!
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده ام كافيه!
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده مىچرخم! يك ليوان شراب ميخورم و با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى!
آمريكايى: من تو هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى
و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!

مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهى هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشترىها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى...بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك ....اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال!
مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره!
مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى! با زنت خوش باشى! برى دهكده و يك ليوان شراب بنوشى! و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى
نظر شما*

Thursday, September 18, 2003


مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا ... سایه او گشتم او برد به خورشید مرا
جان دل و دیده منم ، گریه خندیده منم ... یــار پسـندیده منم ، یــار پسـندید مرا

کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز ... کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا
پرتو دیدار خوشش تافتــــه در دیـــــده من ... آیــنه در آیــنه شد ، دیدمش و دید مرا
نظر شما*

Sunday, August 24, 2003


ظلمت شکافت ...
آذرخشی فرو آمد ...
رگباری فرو کوفت ...
سیاهی رفت ...
سایه را به دره رها کردم ...
گریستم ... لرزان اما خندان


نظر شما*

Thursday, August 21, 2003


زندگی زیبا ست ای زیبــا پسند .......... زنــده اندیشــان به زیبــا می رســند
آنقدر زیباست این بی بازگشت............کز برایش می توان از جان گذشت
نظر شما*

Wednesday, August 20, 2003


دوستان عزیر ، برای چندمین بار تکرار می کنم : زندگی تکراری نیست.
نظر شما*

Saturday, August 16, 2003


عشق را خاطره نکنید ... خاطره ویرانگر حال است ...
نظر شما*

[ بَر و بچّه ها ]

x من اينجا بودم
1 اينجا هم بودم



من كيستم
آلبوم من

[ نوشته هاي قبلي ]


آمار