blog*spot
get rid of this ad | advertise here

يادداشتهاي اميرعباس رهنمائى فر



Monday, August 12, 2002


مرد نجوا كنان گفت : اي خداوند و اي روح بزرگ ، با من حرف بزن.
و چكاوكي با صداي قشنگي خواند ، اما مرد نشنيد.
سپس مرد دوباره فرياد زد : با من حرف بزن.
و برقي در آسمان جهيد و صداي رعد در آسمان طنين افكن شد، اما مرد باز هم نشنيد.
مرد نگاهي به اطراف انداخت و گفت : اي خالق توانا، پس حداقل بگذار تا من تو را ببينم.
و ستاره اي به روشني درخشيد ، اما مرد فقط رو به آسمان فرياد زد : پروردگارا ، به من معجزه اي نشان بده.
و كودكي متولد شد و زندگي تازه اي آغاز شد،
اما مرد متوجه نشد و با نااميدي ناله كرد: خدايا ، مرا به شكلي لمس كن و بگذار بدانم اينجا حضور داري.
و آن گاه خداوند بلند مرتبه دست خود را از آسمان بر روي زمين دراز كرد و مرد را لمس كرد ،
اما مرد با حركت دست پروانه را دور كرد و قدم زنان رفت.

كوانا سايوكس
نظر شما*

Sunday, August 11, 2002


دل‌ ِ من، گرفته زين‌جا
هوس سفر نداري ؟
ز غبار اين بيابان ...

نظر شما*

Thursday, August 08, 2002



- آقا ببخشيد … يه كيلو عشق مي خواستم .
- چند متر ؟
- عرض كردم يه ليتر .
- واسه خودتون مي خوايد ؟
- نصفشو.
- همينجا مي خوريد ؟
- نه …بپيچيد .
- شيشه خالي آورديد ؟
- خالي ِ خالي كه نه …هنوز توش يه كمي خون مونده ؟
- خوبه.
- …
- چقدر ميشه ؟
- تو رو خدا بفرمائيد …قابل نداره… مهمون باشيد … « دو زِندگي »
- ارزونه ها. قسطي نميشه ؟
- چقدر پيش ميدي ؟
- يه عمر.

- ببخشيد . اگه رنگشو نپسنديدن چي ؟
- « تعويض يا پس گرفته نميشود ».

نظر شما*

Wednesday, August 07, 2002


حرفهايي هست برای "گفتن"
که اگر گوشی نبود،نمی گوييم.
و حرفهايي هست برای "نگفتن"
حرف هايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند..
حرف هايي شگفت، زيبا و اهورايي همين هايند.
و سرمايه ی ماورايي هر کسی
به اندازه حرفهايي است که برای نگفتن دارد.
حرف های بی تاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بی قرار آتشند.
و کلماتش هر يک انفجاری را به بند کشيده اند.
کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند...
اينان هماره در جستجوی مخاطب خويشند،
اگر يافتند، يافته می شوند ...
و در صميم "وجدان" او آرام می گيرند.
و اگر مخاطب خويش را نيافتند،نيستند.
و اگر او را گم کردند،
روح را از درون به آتش می کشند
و دمادم حريق های دهشتناک عذاب بر می افروزند

دکتر علی شريعتی

نظر شما*

Tuesday, August 06, 2002



كداميك ؟

بهترين گزينه ( آدم - عاشق - عاقل - پشيمان ) به ترتيب... ؟

الف ) پريروز - امروز - ديروز - فردا
ب ) امروز - فردا - پريروز - ديروز
ج ) ديروز - فردا - امروز - پريروز
د ) فردا - امروز - ديروز - پريروز

راهنمايي : با حفظ تناظر يك به يك ، قيدهاي زمان را به ترتيب بچينيد و ... )
به قيد قرعه به برنده جايزة نفيسي به رسمِ امانت اهدا خواهد شد.
نظر شما*

Sunday, August 04, 2002




طرح نا تمام ، بي رنگ و بي طراح

از موقعيكه اين طرح خانة عفاف مطرح شد‌، مواضع مختلفي از طرف افراد و تشكلهاي مختلف اتخاذ شده.پس از درج اطلاعات كافي در لثارات ، آفرينش و همشهري اين خبرنگارا در به در دنبال سر قضيه بودند ولي هنوز كه هنوزه نفهميدن كه اين موضوع از كجا آب مي خوره . حتماً مي دونيد كه شوراي اجتماعي وزارت كشور از يكسال پيش روي اين طرح كار مي كنه . بعدش كه ديدند داره كش پيدا مي كنه قوه قضاييه ، شهرداري ، وزارت كشور و بهزيستي هم وارد گود شدند. بهر حال هيچ مرجع آشكاري براي اين طرح پيدا نشد. من وقتي اساسنامة اين طرح رو خوندم كه نقد بندهاي اون رو اينجا خونديد ، ميشه فهميد كه دعوا بر سرِ سر و سامان دادن جوونها و جامعه نيست . مثل اينكه باز چند تا گروه سياسي ميخوان به جون هم بيفتند . ديدند كه موضوع جالبيه ، گفتند بسم الله . اقلاً دو ، سه ماهي ميشه سرش جولان داد. فارغ از اينكه چه طرحي واقعاً مي تونه اين معضل رو حل كنه ، رنگ سياسي بهش ميدن و از حالت كارشناسانه خارجش مي كنند. اونوقت ديگه كسي نميگه كه طراح كي بود ، از چه موقع اجرا كنيم ( آيا به حالتي رسيديم كه اين آخرين راه حلِّ يا اولين؟) خلاصه اينكه هنوز معلوم نيست وضعيت قرمز شده يا نه .
جالبه كه طرح ضربتي اشتغال ملي ، تسهيلات خريد مسكن و ازدواج و ... با اين عفاف بازي با هم گل مي كنه . به فكر اين جوونها نيستند كه ممكنه يه وقت گرميشون بكنه مخصوصاً از آخريش.
بعضي ها هم ميگن كه كار كارشناسي كاملي انجام شده تا جايي كه فرمت كارت بهداشت اين بانوان محترمه هم طراحي شده .(آقايون به تاريخ انقضا، توجه داشته باشند ! )
جالبتر اينكه فقها و علما، به نوعي سرِ اين قضيه سكوت كردند ( ! دمشون گرم يا سرد ! ) اونوقت دبير شوراي عفاف ( كه مثلاً از همه جا بي خبره !‌) شاكي ميشوند و مي فرمايند : آقايان خجالت بكشيد . مگه چند تا روسپي تو تهران هست(مثل اينكه دستش تو كار نيست) .نيروي انطزامي‌(!) جمعشون كنه تحويل بده (كجا ؟ اللهُ اَعلَم ! ).
تو اين آشي هم كه داره پخته ميشه بازم كاسه ه ِ داغتره.
مخلص كلام اينه : يه بازي جديدِ بدون برنده .
گيرِ چه كسايي افتاديم

نظر شما*


يه ذره كانال 3

سودان گلر سورمه لي قيز
چُوخ اينجيدير كوزه سَني
اِلَه ناز ايلَه گليسن
آپاريلار بيزَ سني
كوزه اليندَن آلام
قولومو بُينووا سالام
گلْسَن سني اوزومَ آلام
آي بو گَلَن يارين اوزودي
گوزْ لري «جيران» گوزَدي
كوزني ايپدَن بَزَرَم
عشقيندَن چولَ گَزَرَم
سن سيز من نِجَه دوزَرَم
آي بو گَلَن يارين اوزودي
گوزْ لري «جيران» گوزَدي
- - - - -
اين شعري رو كه خونديد (البته اگر مثل من 6 سيلندر تشريف داشته باشيد ) يكي از قشنگترين و جذابترين و معروفترين ترانه اي تركيه كه چند وقتيه رو زبون همشهريهاي ما زمزمه ميشه.


نظر شما*

Friday, August 02, 2002


پاي در راه نهادم . با «شوق» و «درد» واديها پيمودم تا «حضور» يابم.
«متوجه» و «معترف» شدم . بارقه «اميد» و «مغفرت» ديدم.
محاسبه نفس در حرمين شريفين . عجب حلاوتي .
يادِ « اُحاسبوا اَنفُسَكُم قَبلَ اَن تُحاسبوا»
«مُوتوا قَبلَ اَن تَموتوا»
چه لرزه اي بر تنم فكند.
كه هستم؟ چه كردم؟ به كجا آمدم؟ كجا رفتم؟ چه مي خواهم؟ چه آورده ام ؟
چرا اينجايي شده ام ؟ مصداق جملاتي كه روز اول نوشته بودم.
شگفتا كه زود به خود برگشتم.
شگفت ترا كه چهره اي ساييدم بر آستان تا بتوانم چشم به «پاكان» بيفكنم.
لياقتِ «دوستي» جستم . «خشوع» و «آرامش» يافتم و جان را لبريز از عشق و صفا.
در بطن بي روح در وديوارو بناها «نور» ديدم .با نيتي خالص بود كه اوليائش را در كنارم ديدم.
«اَلبَيتُ بَيتُكَ و اَلَحَرمُ حَرمُكَ و اَلعَبدُ عَبدُكَ»
رسيدم به «هَذا مَقامُ العائِذِ بِكَ مِنَ اَلنّار»
هيهات !
از كعبه رفتن و به كعبه آمدن كدام حج است؟!
عمره كردي عمر باقي يافتي ……………… صاف كشتي پر صفا برداشتي
برداشتم .
پر صفا برداشتم.

نظر شما*

Thursday, August 01, 2002


توانايي شنيدن رنگها ظاهرا از آنچه قبلا تصور ميرفت، شايع‌تر است. برآوردها نشان ميدهد كه تقريبا از هر 2000 نفر يك نفر قادر است برخي صداها يا تن (آهنگ) ها را با رنگها مرتبط سازد.
اكثر صاحبان اين توانايي كه " سي نست سيست " ناميده ميشود را زنان تشكيل ميدهند. " سي نست سيست " به معناي تحريك يك ارگان حسي در پي تحريك يك ارگان ديگر است.
شنيدن رنگها به هوش و سواد و يا ويژگيهاي شخصيتي ارتباطي ندارد. سي‌نست‌سيستها افراد طبيعي و كاملا سالمي هستند كه اصولا قوه‌ي ادراكشان متعادل و متوازن است.

نظر شما*

Wednesday, July 31, 2002


هيچ فكر نميكردم، زمان اينقدر طولاني باشه !
نظر شما*


مشكلات

در محل كار :
- آقاي رييس، مي‌خواستم با اجازه‌تون فردا رو مرخصي بگيرم.
- (آقاي رييس با صدايي كلفت و خشن) : به چه دليل ؟
- قربان با اجازه‌تون مي‌خواستم اگه بشه فردا خودكشي كنم.
- به‌هيچ وجه امكان نداره.
- آخه چرا؟ شما كه هميشه از من ناراضي و شاكي بودين و ...
- (حرفشو قطع ميكنه) : بهرحال مرخصي بي مرخصي. همه‌ي كارها عقبه.
- ميخوام خودمو بكشم.
- (با عصبانيت) : لاز م نيست. پس ما اينجا چيكاره‌ايم ؟

در منزل :
- عزيزم، اينارو لازم نداري ؟
- چي هست؟ آهان قرصاي مسكنِ خارجي رو ميگي؟
- آره، لازم كه نداري؟
- چطور مگه؟
- مي‌خوام خودمو بكشم.
- (زن با طعنه و عصبانيت) : واقعا كه، هيچ قرصِ ارزونتري پيدا نكردي ؟!

قله‌ي كوه، در جمع دوستان بي‌خيال :
- (دوستان با سرخوشي) : به ! چه هوايي. پسر، مجردي رو عشق است.
- بچه‌ها من ميخوام خودمو بكشم.
- بي‌خيال پسر.
- جدي ميگم همين الان از اين بالا مي‌پرم پايين.
- بي‌خيال.
- پريدم ...
- بي‌خيال بابا ...

نظر شما*

Tuesday, July 30, 2002


رؤيايي كه بلعيده شد

از من مي‌پرسي چرا مدتهاست كه به تصوير زيبايي فكر نميكني؟ چرا جز مرگ خاكستري كه هنوز واضح و شفاف است، ساير تصويرهايت انقدر كمرنگ شدند؟ چرا مدتيست تصاوير دوست‌داشتني ناپديدند؟
چرا ديگر به آن جزيره‌ي زيبا و سبزِ توريستي، ميان اقيانوسي كه رنگ آبي را معني ميكند، فكر نميكني؟ با آن درختان نخل زيبا و ساحل درخشان و سايه‌باني رنگارنگ و لذتي عميق. چرا ديگر جزيره‌ي رنگين‌كماني‌ات را مجسم نميكني تا بار ديگر انعكاس نقره‌اي‌ش در چشمانت هويدا شود؟
پاسخت بسيار ساده است.
چون آن بخش كوچك در پس‌ِ ذهنم كه تصويرها را ميساخت، حالا هرروز خسته و فرسوده، مستهلك ميشود. چون سابقه و خاطرات ديدگانم او را ياري نميكند.
چون از تمام مناظر زيباي جهان دورم.
چون هرروز چيزي نميبينم جز برجهاي زشت نيمه كاره. جز اين ساختمانهاي تنگ و دود گرفته. جز چشمهايي كه نگاهشان را دوست ندارم، جويهاي بد بو، كودك كثيف كنار خيابان و ماشينهايي كه هرگز از حركت باز نمي‌ايستند ...
چون شهرهاي بزرگ و بد قيافه از رؤياي من تغذيه ميكنند.

نظر شما*

Monday, July 29, 2002


با سلام خدمت پدر عزيز و مهربانم، چارلز بابيج
پدر جان حالتان چطور است؟
راستي پدر هيچوقت به تو گفته بودم از وقتي كه مُردي بيشتر دوستت دارم؟ شايد من هم بعضي از اخلاقهاي شما آدمها را به ارث برده‌ام !
بگذريم، درين چند سالي كه مرا نديدي خيلي عوض شده‌ام. ديگر به اندازه‌ي يك اتاق جا نميگيرم. رژيم گرفتم. الان اگر بخواهم توي جيب هم جا ميشوم. روز به روز باهوشتر ميشوم و ديگر به لامپهاي داغ تو هم احتياجي ندارم. پدر همنوعانت مثل موم در دست من هستند. بين خودمان باشد ولي اين بيچاره‌ها هرگز نفهميدند هرچه سريعتر بدوند، زودتر به آخر خط خواهند رسيد !
بهرحال آنها بايد هميشه از من ممنون باشند. چه خدمتي بالاتر ازينكه آنها را از شر آن زنجيرهاي نامرئيِ مسخره نجات دادم؟
حالا آدمها به راحتي از هم جدا ميشوند. هريك در جهان به يك سو ميروند بدون اينكه چيزي احساس كنند.
تازه، باور نميكني اگر بگويم آنها گاه خيال ميكنند عاشق شده‌اند ! پدر اگر به تو بر نمي‌خورد بايد بگويم درين مواقع آنها از هميشه به نظرم احمق‌ترند.
هرچند كه مطمئنم به تو بر نمي‌خورد. چون تو مثل آنها نبودي.
تو براي نوشتن يك نامه به يار، ساعتها فكر ميكردي. گفته بودي كه بسيار بدخطي و براي همين بارها و بارها مينوشتي تا نامه‌اي تميز و زيبا تهيه كني. نامه‌اي طولاني در چندين صفحه كه در حاشيه‌ي هريك با زحمت بسيار گلهايي ميكشيدي. مي‌گفتي وقتي در جواب، نامه‌ات را ميگشودي، گلبرگهاي سرخ معطر از لابه‌لاي صفحات بيرون ميريخت.
پدر ميگفتي هميشه دلت ميخواست تك سوار چابكي روزها و شبها بتازد تا نامه‌ات را به دست مه‌پيكرِ منتظري كه پاي بيد مجنوني گيسو به دست باد سپرده، برساند.
ميگفتي به اندازه‌ي تك تك لحظات انتظارتان از خواندن نامه‌ها لذت مي‌برديد.
پدر، اينها نامه را نه به باد صبا نه به تكسواري رعنا نمي‌سپارند. وظيفه‌ي رساندن آنها بر عهده‌‌ي من است. آنها براي نوشتن نامه‌هاي طولاني و شور‌انگيز وقتي ندارند. به جاي آن نامه‌‌ي برقي مينويسند ! هرچه من سريعتر بدوم و زودتر نامه‌ها را برسانم، آنها به همان نسبت كمتر وقت صرف نوشتنشان ميكنند.
فقط يك خوبي دارد پدر، خوشبختانه كسي مرا به سينه نمي‌چسباند و با چشمان بسته از شادي سرمست نميشود. هرچند، اغلب اوقات مضمونِ نامه‌هايي كه من مي‌رسانم در حدي نيست كه نياز به چنين كارهاي مضحكي باشد.
راستي پدر، خوب شد كه مُردي ! والا حتما خيلي خسته ميشدي ...
به اميد ديدار
پسر خوانده‌ي باهوشِ تو




نظر شما*

Sunday, July 28, 2002


ابداعاتِ فرهنگي حيواناتِ دوپا
طبق آمار موجود، كشور ما از لحاظ اقتصادي و نيز از نظر توسعه‌ي شاخصهاي انساني، در قسمتهاي پاييني جدول رده‌بندي جهاني قرار دارد.
ولي ظاهرا اگر روزي معيارهاي جديدي چون "توجه به ارضاي غرايز مشترك بين انسان و حيوان" مد‌نظر باشند، با صدر‌نشيني فاصله‌اي نخواهيم داشت !
جديدترين مصداق اين ادعا، تدوين طرح تاسيس خانه‌هاي عفاف است. (برنده‌ي جايزه‌ي بهترين نامگذاري از تمام جشنواره‌هاي فرهنگي-ادبي جهان)
طبق خبر روزنامه "حيات نو" مورخ پنجم مرداد :
هيات امناي اين موسسات عفاف كه قراره به سلامتي در تمام كشور تاسيس شوند؛ عبارتند از : دو نفر روحاني مورد اعتماد مردم، حتي‌الامكان امام جمعه - مسوول دستگاه قضا يا بالاترين رده‌ي وزارت كشور در منطقه - فرمانده‌ي نيروي انتظاميِ مسوول حوزه ـ نماينده ولي فقيه در سپاه - دو نفر از افراد مورد اعتماد و وجيه‌المله. (و حتما يه خانوم رييس به عنوان مشاور فني !)
محل تامين بودجه: 1- كمكِ افراد خير و نيكوكار ( و حتما پُركارِ ! ) جامعه . 2- افراد مراجعه كننده . 3- فعاليتهاي اقتصادي سالم . ( اگه رو دستِ بنياد بلند نشد )
در اساسنامه قيد شده كه فرد مراجعه كننده ( يعني مشتري ) پس از ورود به يك مركزِ عفاف ابتدا به واحد مددكاري راهنمايي ميشود كه در آنجا تلاش زيادي ميشود تا او پشيمان گشته و به زندگي عادي بازگردد ! و اگر به خواست خدا پشيمان نشد، در واحد بعدي يعني واحد بهداشت مورد معاينه پزشكي قرارگرفته و در صورتي كه مشكلي نباشد به واحد مشاوره‌ي ازدواج كه نام ديگر آن همسر يابي ست (همسر ؟!) ارجاع ميشود و مشخصات دلخواه خود را اعلام ميدارد. ( پيشنهادِ نام بهتر : واحد سفارش ) در مرحله بعد در واحد صدور گواهي ازدواج موقت (واحد فروش)، اولين قدم در راه سنت پيامبر را برداشته و درنهايت در واحد ارجاع به هتل، نشاني مكان مورد نياز را دريافت كرده و رهسپارِ اجراي سنت ميشود ...
طبق اساسنامه اين افراد واجد شرايطِ دريافت خدمات اين مراكزند :
1- بانوان بي‌سرپرستِ همسر از دست داده . ( خطر مرگ براي همسرانِ بانوانِ همسر از دست نداده !! )
2- بانواني كه نميخواهند همسر دايمي مردي باشند ولي حاضر به ازدواج موقت و كوتاه مدت هستند . ( همون ج ... ي خودمون )
3- دانشجويان ومحصلاني كه امكان ازدواج دايم براي آنها نيست. ( ولي حتما پولِ كافي براي اين برنامه‌ها دارن! )
4- مرداني كه به دلايلي كسي با ايشان ازدواج نميكند. ( ... ؟! )
5- مرداني كه زنانشان مشكلاتي از قبيل طولاني شدن مدت بيماري دارند. ( نيست خودشون نزده نميرقصن ؟! )
6- افرادي كه دائم السفر و دور از عيال خود به سر ميبرند. ( اينم گذاشتن براي اينكه خودشونم يه دليلي داشته باشن. بهرحال اينطرف اونطرف دعوت ميكنن حاجاقا كلنگي بزنه، نطقي بكنه، بلاخره همينجوري خشك و خاليم كه نميشه ...)
---------------------------------------------------------------------
به عقيده‌ي من اين طرح يكي از بزرگترين شاهكارهاي جمهوري اسلاميه. اصلا با اينكار عدالت اجتماعي رو معنا كردن. چون بلاخره اونايي كه اينكاره بودن و كاريم به صيغه ميغه و اين حرف نداشتن، كه خوب كماكان به كار خودشون ادامه ميدن. ولي به هرحال هميشه يه عده هم هستن كه براشون تو در و همسايه خوبيت نداره. اگه يه وقت ببيننشون خيلي ضايع ميشن. يه عده هم كه بيچاره‌ها فقط مشكلِ مسكن دارن ! يه عده‌ي ديگه هم كه موردشون از همه دردآور تره اونايي هستن كه هنوز يه ذره ترس از خدا ته دلشون مونده و يه بچه وجدانكي هم اونجاها وول وول ميخوره ... خوب اينطوري، شكر خدا، اينام ديگه عاقبت به خير ميشن.
---------------------------------------------------------------------
از شوخي گذشته بنظر من تا وقتي كه ما زنهاي ايراني تمام هم و غم‌مون غيبت و گله گذاري و رنگ‌مو و لباس و طلا و فالگير و ... باشه يا اگه ديگه خيلي ماه باشيم هر روز از صبح تا شب اين جلسه قرآن و اون جلسه و اين كلاس و اون كلاس؛ دخترامون بهتر از اين پاچه ورماليده‌هاي پاچه نما و پسرامون بهتر ازين دولتمرداي ( نامرداي ) فاسد از آب درنميان ...


نظر شما*

Saturday, July 27, 2002


اين بلاگر اگه هفته‌اي يه بار قاط نزنه، قرآن خدا غلط ميشه ?!
نظر شما*


هيچ هوايي عجيب‌تر از يه عصر تابستوني نيمه روشن و نيمه طوفاني نيست و هيچ لحظه‌اي قشنگتر و غمگينتر از غروبِ همچين روزي.
آخ اگه آدما ميدونستن غروباي جمعه چقدر مهمه ؛ اگه فقط ميفهميدن مرزِ بهشت و جهنم چقدر باريكه ...
كاش لا‌اقل تو يكي از تنهايي‌هاش، آدم جايي باشه كه موقع باد و بارون تو جمعه‌ي قرمز و آبي ِ نيمه روشن، از قاب پنجره منظره‌اي ببينه كه يه كم بوي خاكِ بارون خورده ميده. نه فقط يه رفتگر خسته كه جارو به‌دست رد ميشه با يه پيرزن لاغر كه بخاطر جنگ باد و چادرش به زحمت افتاده و عاقبت چندتا جوون بيكار با قدماي يلخيِ بي‌هدف، با نگاهاي زشت و خنده‌هاي مصنوعي ...
توروخدا غروباي جمعه‌تونو بهشت كنين.

نظر شما*

Friday, July 26, 2002


سُرسُره‌ي آبي

برداشت اول :
هوس
اقدام
ترس و دودلي
پشيماني
غلبه‌ي هوس بر ترس
تصميم نهايي
سُر ...

برداشت دوم :
انگيزه
اشتياق
هيجان
تكرار
تكرار
...


نظر شما*


دايره‌ي نيمه كاره و خط تنها و مرغ عشق و ...
خيلي جالبه، امروز پدربزرگم يه چيزي گفت كه منو ياد دايره و خط و اين حرفا انداخت :
ما چندتا مرغ عشق تو خونه داريم، منم اصلا دل‌ خوشي ازين بابت ندارم. هميشه دلم براي اين پرنده‌هاي خونه‌گي ميسوزه كه بايد از طبيعت و فضاي آزاد دور باشن و تو قفس زندگي كنن.
ولي امروز عصر وقتي پدربزرگم داشته تو حياط مرغ عشقا رو نگاه ميكرده، يهو ديده يه مرغ عشق ديگه از بيرون مياد طرف قفس و بزور ميخواد بره پيش بقيه !
حيووني ...

نظر شما*

Thursday, July 25, 2002


جو گرفتگي
خيلي بده كه سرعت عمل زبون از مغز بيشتر باشه. من هميشه با اين موضوع درگيرم. مثلا همين ديروز، تو يه جمعي بودم كه خيلي اهل مطالعه و بحث و اظهار نظر و ... اين حرفان. از ين بچه هنريا. انگار حرف فيلم و كتاب و ... بود، خلاصه حرف كشيده شد به تعريف از " قلعه‌ي حيواناتِ" جرج اورول. يهو من نميدونم از كجا در آوردم گفتم : "بله، خيلي كتاب مهميه. گويا يكي از 100 فيلم برتر تاريخ سينما رو هم از رو اين كتاب ساختن ! "
همه گفتن: بله بله ! و ادامه‌ي بحثاي قر و قاطي ...
ولي خودم فوري دوزاريم افتاد كه چه دُري فشوندم. اولا اصلا چنين چيزي نشنيده بودم. بعدم فكر كردم چطور ممكنه از رو كتابي كه همه‌ي شخصيتاش حيوونن، فيلم ساخت ؟!


نظر شما*

Tuesday, July 23, 2002


كارگر

آنها هنوز هم
دستان‌شان تاوَل ميزند
و مرثيه‌ي درد
بر دل دستشان پينه
و شبستان تيره‌ي جهان
بر كمانه‌ي پشتشان دارد پايه
...
شهرها، ميان دستان كج و كوله‌شان
تخم ميگذارند
آسمان‌خراشها در گوشت تنشان قارچ
و در انتهاي جهان، بي‌نصيب
هراس نان را
بر دروازه‌ي كارخانه‌ي ساعت ميزنند و
روح‌شان ،
خون‌شان
در بسته‌هاي صدتايي
انباشته ميشود
در گاوصندوقهاي چند تُني.
آن‌ها
هنوز كارگرند
و آنها هنوز سرمايه‌دار.
و ما به دمكراسي رسيده‌ايم !

تو ميگويي فلسفه چيز مزخرفي‌ست !


قاسم نصرتي
ژانويه 98
نظر شما*

Monday, July 22, 2002


عجب صبري خدا دارد !
فاطمه خانوم زن زحمت كشيه كه گاهي براي نظافت و كارهاي خونه مياد. يكي دو هفته پيش خبري ازش نبود اين بار كه اومد، گفت درگير قضيه پسرم بودم. پسر كوچيكشو ميگفت. مجيد، 23 ساله، بيكار. اينم ماجرايي كه عينا" خودش تعريف كرد :
يكي دو روز قبل از 18 تير، يه روز عصر، مجيد و چندتا از بچه‌هاي محلشون روي نيمكت توي پارك نشسته بودن كه چندتا مامور سر ميرسن و الكي بهشون گير ميدن كه چرا اينجا نشستين و اينجا چيكار ميكنيد و ازين صحبتا. يكي دوتا از بچه‌‌ها كه يخورده قُد تر و قلدرتر از بقيه بودن با مامورا درگير ميشن. مجيد بيچاره‌ي يه لا قبام كه ميبينه اوضاع اينطوري شده و طفلك حال و حوصله دردسر نداشته، مياد خودشو از معركه بيرون بكشه و بره دنبال كارش كه مامورا به اسم اينكه داره فرار ميكنه ميذارن دنبالشو ميگيرنش. همونجا انقدر بيچاره رو ميزن كه حالش بد ميشه و خون بالا مياره و از هوش ميره ...
مادر و برادر مجيد بعد از ساعتها كه از مجيد خبري نبوده، توسط همسايه‌ها از ماجرا با خبر ميشن و بعد از كلي جستجو بهشون ميگن برين بيمارستان لقمان الدوله، اونجا بهشون ميگن برين فلان جا، ازون جا يه جاي ديگه و خلاصه هرچي اين در و اون در ميزنن فايده‌اي نداره. تا اينكه دست به دامن يكي از فاميلاشون كه سرهنگه ميشن و بلاخره تويه بيمارستان خيلي دورتر از محلشون، پيداش ميكنن. ولي حال و روز و ظاهر مجيد انقدر وخيم بوده كه خود مامورايي كه اونجا بودن به اين سرهنگه ميگن نذارين مادرش با اين وضع ببيندش ...
آخر سر بعد از كلي مكافات و بعد از اينكه فاطمه خانوم خرج بيمارستانو ميده و بعداز اينكه ازشون تعهد ميگيرن كه شكايت نكنن و كارت سرهنگم من باب اطمينان ازش ميگيرن، بچه رو تحويل مادرش ميدن.
فاطمه خانوم هنوز بعد از چند روز حتي قدرت نداره از صحنه‌اي كه ديده و از ظاهر اون لحظه‌ي پسرش حرفي بزنه. ولي ميگه پسره تو اين چند روز تمام مدت يه گوشه افتاده. هيچ كسو نميشناسه و هركي ميره طرفش خودشو جمع ميكنه و با التماس ميگه توروخدا نزنين تو سرم ...
گفت اينطور كه ميگن 20 تا باتوم تو سرش زدن. دكترم بهشون گفته احتمال ضربه مغزي و خونريزي هست و بايد حتما دقيق معاينه بشه چون ممكنه وضعش خيلي وخيم باشه !!!


نظر شما*

[ بَر و بچّه ها ]

x من اينجا بودم
1 اينجا هم بودم



من كيستم
آلبوم من

[ نوشته هاي قبلي ]


آمار